فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت گرفتن ویزاست؛ تا اینکه رسیدم اسپانیا!!

فکر می‌کردم سخت‌ترین قسمت گرفتن ویزاست؛ تا اینکه رسیدم اسپانیا!!

اگر چند ماه قبل از رفتنم به اسپانیا ازم می‌پرسیدید سخت‌ترین بخش مهاجرت تحصیلی چیه، بدون مکث می‌گفتم ویزا. واقعاً هم همه‌چیز توی ذهنم دور همین یک کلمه می‌چرخید؛ ویزا بگیرم، بلیت بخرم، سوار هواپیما بشم و برسم اسپانیا. انگار بعدش قرار بود همه‌چیز خودبه‌خود بیفته سر جاش. ولی الان که به اون روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم ویزا فقط یکی از قطعه‌های پازل بود و شاید حتی سخت‌ترینش هم نبود.

من برای دندانپزشکی می‌خواستم برم اسپانیا و از قبل می‌دونستم قرار نیست فقط با ترجمه مدرک دیپلم و چندتا فرم دانشگاهی کارم راه بیفته. باید برای مسیر پذیرش آماده می‌شدم، زبانم رو جدی‌تر می‌کردم، دانشگاه‌ها رو بررسی می‌کردم و برای آزمون‌های مرتبط با پذیرش دانشجوی بین‌المللی مثل PCE هم درس می‌خوندم. مشکل این بود که همه این کارها تقریباً هم‌زمان ریخته بود سرم؛ یه روز درگیر درس بودم، یه روز دنبال ترجمه مدرک، یه روز باید یه فرم جدید آماده می‌کردم و یه روز هم تازه یادم می‌افتاد هنوز چندتا کار مربوط به ویزا مونده.

خیلی زود فهمیدم قرار نیست قهرمان همه کارها باشم

اوایل اصرار عجیبی داشتم همه‌چیز دست خودم باشه. فکر می‌کردم هر کاری رو خودم انجام بدم خیالم راحت‌تره؛ خودم سایت‌ها رو بخونم، خودم فرم‌ها رو بررسی کنم، خودم زمان‌بندی‌ها رو دنبال کنم و خودم بفهمم چه مدرکی رو چه زمانی باید آماده کنم. دو سه هفته که گذشت، دیدم این مدل بیشتر از اینکه بهم کنترل بده، داره تمرکزم رو می‌گیره.

یه فرق مهم هم بین کارهای مهاجرتی و درس خوندن وجود داشت. اگر یکی دیگه یه فرم رو چک کنه یا بهت بگه چه مدرکی رو چه زمانی آماده کنی، کار همچنان جلو می‌ره؛ ولی هیچ‌کس نمی‌تونه به جای تو درس بخونه، زبانت رو بهتر کنه یا بره سر جلسه آزمون. من برای رشته‌ای مثل دندانپزشکی باید بخش زیادی از انرژیم رو برای چیزی نگه می‌داشتم که واقعاً قابل برون‌سپاری نبود.

برای همین تصمیم گرفتم کارهای مهاجرت و ویزام رو بسپرم به آندیا. برای خودم هم یه قانون ساده گذاشتم: هر چیزی که ازم مدرک، امضا یا تصمیم شخصی می‌خواست خودم انجام می‌دادم، ولی نمی‌خواستم ذهنم هر روز درگیر این باشه که پرونده الان کجاست و مرحله بعدش چیه.

ویزا اسپانیا

یه روز درس می‌خوندم، فرداش می‌گفتن این مدرک رو بفرست

بعد از اون، مدل روزهام خیلی ساده‌تر شد. بیشتر وقتم رو برای درس و آماده‌شدن برای دانشگاه می‌ذاشتم و هر وقت چیزی برای پرونده لازم بود بهم می‌گفتن. ممکن بود وسط درس خوندن یه پیام بیاد که فلان مدرک رو آماده کن؛ من می‌رفتم دنبالش، می‌فرستادم و دوباره برمی‌گشتم سر همون چیزی که داشتم می‌خوندم. بعضی وقت‌ها هم چند روز هیچ خبری نمی‌شد و واقعاً یادم می‌رفت یه پرونده مهاجرتی هم یه جایی داره جلو می‌ره.

برای من این حالت خیلی بهتر از این بود که هر صبح بیدار بشم و شروع کنم به چک کردن اینکه پرونده کجاست، الان چه مرحله‌ایه، باید به کجا ایمیل بزنم و نکنه یه مدرک کم مونده باشه. یه جایی واقعاً حس می‌کردم ویزام یه گوشه برای خودش داره پیش می‌ره و من یه گوشه دیگه دارم برای امتحانم آماده می‌شم.

الان که فکر می‌کنم، حتی دقیق یادم نیست پرونده کی کامل شد و کی رفت برای بررسی. فقط یادمه یه روز وسط همون شلوغی‌ها خبر اومد که کار ویزا انجام شده. چند ثانیه به صفحه نگاه کردم و اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: «یعنی واقعاً دارم می‌رم؟» خبری که ماه‌ها منتظرش بودم، خیلی ساده‌تر از چیزی که تو ذهنم ساخته بودم رسید.

پرینت چندتا مدرک هم داشت تبدیل می‌شد به پروژه

اواخر کار، هر چیزی که حتی نیم ساعت وقت می‌گرفت روی اعصابم بود. باید برای سفر آماده می‌شدم، مدارکم رو جمع می‌کردم، درس می‌خوندم، با خانواده هماهنگ می‌کردم و حواسم هم می‌بود یه کار اداری از قلم نیفته. وسط همین شلوغی فهمیدم چند سری از مدارکم رو هم باید چاپ کنم.

در حالت عادی شاید کار مهمی نباشه، ولی اون روزها واقعاً حوصله نداشتم برای چندتا برگه یه رفت‌وآمد جدید به برنامه‌ام اضافه کنم. فایل‌ها رو دادم به تکثیرکاران و سفارش پرینتمو دادم ، انگار داری غذا از سانپ فور سفارش میدی !. انقدر اون چند روز سرم شلوغ بود که بدون اغراق تقریباً نفهمیدم کی سفارش دادم و کی رسید دستم؛ یه لحظه فقط دیدم مدارکمم آمادست.

شاید وقتی آدم چندتا کار بیشتر نداره این چیزها خیلی مهم به نظر نرسه، ولی وقتی هم‌زمان درگیر آزمون، دانشگاه، ویزا، زبان و جمع‌کردن زندگی‌ات هستی، حذف کردن همین یک رفت‌وآمد هم فرق ایجاد می‌کنه. بعداً فهمیدم من اون روزها ناخودآگاه داشتم کار درستی می‌کردم؛ هر کاری که لازم نبود شخصاً انجامش بدم از برنامه‌ام حذف می‌کردم تا انرژی بیشتری برای چیزهایی بمونه که واقعاً فقط خودم می‌تونستم انجام بدم.

وقتی ویزا اومد، تازه فهمیدم ذهنم چقدر خسته بوده

بعد از اینکه جواب ویزا اومد، چند روز اول بیشتر از اینکه هیجان‌زده باشم، حس سبکی داشتم. تا قبلش حتی وقتی داشتم فیلم می‌دیدم یا با کسی حرف می‌زدم یه گوشه ذهنم همیشه درگیر این بود که نکنه یه مدرک جا مونده باشه یا یه مرحله درست پیش نرفته باشه. وقتی ویزا اومد، اون صدای دائمی برای چند روز خاموش شد.

ولی خیلی زود یه صدای جدید جاش رو گرفت: «خب، حالا واقعاً باید بری.» تا قبل از اون، مهاجرت برای من یه پروژه بود؛ وقتی ویزا اومد تبدیل شد به واقعیت. حالا دیگه باید می‌فهمیدم کجا قراره زندگی کنم، چقدر پول برای ماه‌های اول لازم دارم، چه چیزهایی با خودم ببرم و حتی روزی که از فرودگاه بیرون میام چطور باید خودم رو به محل اقامتم برسونم.

من هنوز فکر می‌کردم بخش سخت ماجرا تموم شده

تا قبل از پرواز فکر می‌کردم سخت‌ترین مرحله رو رد کردم، ولی اسپانیا خیلی زود بهم فهموند ماجرا هنوز ادامه داره. زندگی در یه کشور جدید فقط دانشگاه و خیابون‌های قشنگ و کافه‌هایی نیست که قبل از رفتن توی ویدئوها دیده بودم؛ هزار تا کار ریز هست که تا وقتی واقعاً اونجا زندگی نکنی به چشم نمیاد.

از خرید کردن و پیدا کردن مسیر گرفته تا فهمیدن حرف کسی که سریع اسپانیایی حرف می‌زنه، انجام یه کار بانکی، دنبال کردن یه کار اداری یا حتی اینکه بفهمی برای خرید روزانه کجا به‌صرفه‌تره. هفته‌های اول تقریباً برای هر چیزی سرچ می‌کردم. یه مدت حس می‌کردم دارم از صفر زندگی کردن رو یاد می‌گیرم، ولی کم‌کم همه این چیزهایی که اولش بزرگ و عجیب بودن تبدیل شدن به کارهای عادی روزانه.

دانشگاه خیلی زود منو از فضای توریستی بیرون آورد

قبل از رفتن، اسپانیا برای من یه ترکیب جذاب از دانشگاه، شهرهای قشنگ، کافه‌ها و سبک زندگی اروپایی بود. چند هفته بعد، اسپانیا بیشتر شده بود کلاس، کتاب، خرید روزانه و کارهای عقب‌افتاده. خیلی سریع از فاز «وای، من اسپانیام» رسیدم به فاز «فردا ساعت هشت کلاس دارم» و فکر می‌کنم دقیقاً همون لحظه بود که مهاجرت واقعی شروع شد.

برای دندانپزشکی هم ماجرا جدی بود. وقتی برای یه رشته سخت این همه مسیر رو طی می‌کنی، رسیدن به دانشگاه پایان فشار نیست. باید با زبان تخصصی کنار بیای، حجم درس رو مدیریت کنی و هم‌زمان هنوز داری به محیط جدید عادت می‌کنی. بعضی روزها صبح با درس شروع می‌شد، وسط روز یه کار اداری داشتم و شب تازه یادم می‌افتاد خرید یا یه کار عقب‌افتاده دیگه هم هست.

با این حال، این خستگی با خستگی قبل از رفتن فرق داشت. قبل از مهاجرت انرژیم بین ده تا کار نامرتبط پخش شده بود، ولی اینجا حداقل می‌دونستم بیشتر اون خستگی برای چیزیه که خودم انتخاب کردم و برای رسیدن بهش اومدم.

بعد از رسیدن تازه معنی اقامت رو فهمیدم

قبل از رفتن، تقریباً تمام تمرکزم روی ویزا بود. ولی وقتی یه مدت در اسپانیا زندگی کردم، سؤال‌هام عوض شد. دیگه فقط نمی‌پرسیدم چطور وارد اسپانیا بشم؛ می‌خواستم بدونم اگه چند سال اینجا درس بخونم بعدش چی می‌شه، اقامت دانشجویی چطور ادامه پیدا می‌کنه و اگر بخوام بعد از دانشگاه بمونم چه مسیرهایی ممکنه جلو پام باشه.

همون موقع بود که واقعاً تفاوت ویزا و اقامت رو فهمیدم. ویزا جواب سؤال «چطور وارد اسپانیا بشم؟» بود، ولی اقامت درباره چیزی خیلی بزرگ‌تر حرف می‌زد: «اگه بخوام اینجا زندگی‌ام رو ادامه بدم، بعدش چی؟» این بار وقتی دوباره اطلاعات مربوط به اسپانیا و مسیر اقامت رو بررسی می‌کردم، نگاه من با چند ماه قبل کاملاً فرق داشت. قبل از رفتن همه‌چیز رو از زاویه ورود می‌دیدم و حالا تازه داشتم به موندن فکر می‌کردم.

بزرگ‌ترین چیزی که یاد گرفتم این بود که لازم نیست همه کارها رو خودت انجام بدی

اگه الان بخوام یه چیز به کسی بگم که تازه اول مسیر مهاجرت تحصیلیه، اینه که قرار نیست برای اینکه ثابت کنی کنترل اوضاع دستته، همه کارها رو شخصاً انجام بدی. یه سری کارها رو هیچ‌کس نمی‌تونه جای تو انجام بده؛ درس خوندن، زبان یاد گرفتن، انتخاب دانشگاه و تصمیم گرفتن درباره رشته‌ای که قراره چند سال از عمرت رو براش بذاری.

ولی یه عالمه کار اجرایی هم هست که لزومی نداره تمام انرژی ذهنی‌ات رو برای اون‌ها خرج کنی. من اگه برگردم به همون روزها، احتمالاً حتی زودتر این موضوع رو قبول می‌کنم، چون الان می‌فهمم تمرکز چقدر ارزش داره. وقتی ذهنت روی ده کار پخش شده، آخر شب برای کاری که واقعاً مهمه انرژی زیادی باقی نمی‌مونه.

اون روزها بخشی از کار ویزا رو سپردم، پرینت مدارکم رو آنلاین سفارش دادم و هرجا می‌شد یه کار اضافی رو از برنامه‌ام حذف کردم. اون موقع فقط دنبال این بودم که کمتر خسته بشم، ولی الان می‌فهمم در واقع داشتم برای خودم زمان و تمرکز می‌خریدم.

مهاجرت از چیزی که توی اینستاگرام می‌بینیم خیلی شلوغ‌تره

اگه فقط ویدئوهای مهاجرت رو ببینید، معمولاً بخش‌های قشنگش رو می‌بینید؛ فرودگاه، چمدون، خیابون‌های اروپا، اولین روز دانشگاه و یه کافه قشنگ نزدیک محل زندگی. ولی کسی معمولاً از شبی فیلم نمی‌ذاره که سه تا فایل PDF باز کرده، یه مدرک کم داره، فردا باید برای آزمون درس بخونه، یه ایمیل رو هنوز جواب نداده و تازه یادش افتاده یه کار دیگه هم برای صبح مونده.

در حالی که بخش واقعی مهاجرت بیشتر از همین لحظه‌ها ساخته شده. مهاجرت یه اتفاق بزرگه که از تعداد زیادی کار خیلی کوچیک تشکیل شده و شاید یکی از مهم‌ترین مهارت‌ها توی این مسیر این باشه که بفهمی کدوم کارها واقعاً باید دست خودت باشه و کدوما رو می‌تونی بسپری به بقیه.

اگه برگردم عقب، فقط یه چیز رو زودتر یاد می‌گیرم

اگه الان برگردم به چند ماه قبل از رفتنم، مسیر کلی رو عوض نمی‌کنم. باز هم اسپانیا رو انتخاب می‌کنم، باز هم برای دندانپزشکی تلاش می‌کنم و باز هم اون حجم از درس و آزمون رو تحمل می‌کنم. فقط یه چیز رو خیلی زودتر قبول می‌کنم: من مسئول انجام دادن تک‌تک کارها نیستم؛ مسئول نتیجه‌ام.

فرق این دوتا خیلی زیاده. اگه نتیجه اینه که باید برای دانشگاه آماده باشم، لازم نیست هم‌زمان متخصص ویزا، چاپ، برنامه‌ریزی سفر و پیگیری ده‌ها کار اجرایی هم باشم. بعضی کارها رو می‌شه سپرد و رفت سراغ چیزی که واقعاً فقط خودت می‌تونی انجامش بدی.

شاید برای همینه که وقتی الان به روزی فکر می‌کنم که جواب ویزام اومد، چیزی که بیشتر از خود خبر یادمه اون حس سبکیه؛ اینکه یه عالمه کار انجام شده بود بدون اینکه من تمام مدت درگیر تک‌تک جزئیاتش باشم.

من برای رفتن به اسپانیا فقط ویزا نگرفتم؛ یاد گرفتم بعضی کارها رو از روی دوشم بردارم تا برای چیزی که واقعاً مهمه، انرژی داشته باشم.

اشتراک گذاری محتوا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *